۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

پیر احمدآباد

ای کاش نبودی/

ای کاش آن روزها از تاریخ پاک می شدند/

نماد حماقت های یک قوم/

نماد آرزوهای برباد رفته ی یک قوم/

حقارت یک تاریخ/

هیچ کس مثل تو با این مردم یکی نبود/

و نشد/


تاریخ آنان/

در تو و در آن روز متبلور شد/

همگان/

و تاریخ، حماقت، حقارت و آرزو/

با تو به کودتا تبدیل شدند/

و باز حقارت و حماقت سر بر آوردند/

با همان آرزوها/

ماندگار مانده است سالروزهایت!/

- چهارده و بیست و هشت/

ای پیر احمدآباد/

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

برگی از یک تاریخ

"من از همان راه همیشگی به دکتر مصدق تماس گرفتم و به او گفتم که به نظر ما این جریان مقدمه یک شکل تازه کودتایی است و ما حاضر هستیم که برای مقابله با آن، که توسط نظامیان و پلیس حمایت می شود به خیابان ها بریزیم و مردم را به مقابله دعوت کنیم، ولی دستور دیروز شما (1) مانع بزرگی بر سر راه ماست و خواهش می کنم طی اعلامیه کوتاهی از رادیو مردم را به مقابله با کودتا دعوت کنید. دکتر مصدق با صراحت تمام پاسخ داد: «آقا شما را به خدا کاری نکنید که پشیمانی به بار بیاورد. این جریان بی اهمیتی است و همه نیروهای امنیتی وفادار هستند و این جریان به زودی برطرف می شود. اگر شما به خیابان بیایید و زد و خورد و برادرکشی می شود و من مجبورم دستور سرکوب بدهم. خون ریخته خواهد شد و من مسئولیت هیچ چیز را به عهده نمی گیرم.»

در حوالی ظهر به ما خبر رسید که وضع متشنج تر شده و از آرام شدن خبری نیست. از پادگان ها خبر رسید که حرکت هایی می شود و مستشاران آمریکایی دستور حرکت داده اند. خبر رسید که اوباش تنها نیستند و به طور مسلم گروهبان های ارتش در لباس شخصی در میان آن ها هستند. خبر رسید که سردسته های اوباش همان گروه نهم اسفند – شعبان بی مخ و غیره و غیره – هستند. رادیو تهران هم به جای اینکه مردم را مطلع کند و آن ها را به مقابله دعوت نماید مشغول پخش لاطائلات بود (وزیر کشاورزی درباره مظنه غله صحبت می کرد). در این موقع ما مجددا با مصدق تماس گرفتیم و از طرف هیئت جمعیت ملی مبارزه با استعمار را که محدرضا قدوه هم در آن شرکت داشت، به نزد دکتر مصدق فرستادیم.

قدوه پس از بازگشت گزارش این دیدار را به جلسه مشترک هیئت اجراییه و کمیته مرکزی اطلاع داد. قدوه تقاضا کرده بود که قبل از همه اعلامیه کوتاهی داده شود و مردم به مقابله با کودتا فراخوانده شوند و یکی از واحدهای نظامی مرود اطمینان مقداری اسلحه در اختیار جمعیت بگذارد که آن ها مسلحانه علیه کودتاچیان وارد عمل شوند. مصدق به آن ها جواب داده بود که امکان ندارد.

در تلفن دوم، دکتر مصدق به من گفت: «فرماندهان نیروهای انتظامی همه به من اطمینان داده اند که از ناحیه ارتش هیچ خطری نیست. جریانی که در شهر می گذرد به زودی خاموش خواهد شد. نباید نفت روی آتش ریخت.» وقتی من با اصرار گفتم: آقای دکتر، از واحدهای ارتش خبرهای نگران کننده می رسد، مصدق گفت: «آقا، این ها پانیک است»

حدود ساعت 2 بعدازظهر به ما خبر رسید که واحدهای منظم ارتش به هواداری از کودتاچیان در گوشه های شهر وارد عمل شده اند. ما که هر لحظه منتظر بودیم که افسران وابسته به جبهه ملی وارد عمل شوند باز با مصدق تماس گرفتیم. این بار او به من گفت: «آقا، همه به من خیانت کردند. شما اگر کاری از دستتان برمی آید، بکنید. شما به وظیفه ملی خود هر طور که صلاح می دانید عمل بکنید.» و در پاسخ به اصرار من که لااقل پیامی به مردم بدهید و کمک بخواهید، تلفن قطع شد و من دیگر نتوانستم با او تماس بگیرم."(2)

پی نوشت:

(1) دکتر مصدق در روز 27 مرداد 1332 به فرمانداری نظامی تهران دستور داد که تظاهرات حزب توده و هرگونه تظاهراتی که علیه شاه باشد ممنوع است. در این روز نزدیک به 600 نفر از افراد و مسئولین و کادرهای حزب توده دستگیر شدند. کیانوری

(2) خاطرات کیانوری، عضو کمیته مرکزی و هیئت اجرائیه حزب توده


Paris, Texas

"- تو برای مدت خیلی درازی رفته بودی

- من برای چه مدت رفته بودم؟ تو می دونی

- برای چهارسال

- چهار سال زمان درازیه؟

- برای یه پسر کوچک آره، نصفی از زندگیشه

- نیمی از زندگی یه پسر

- حالا یادم میاد

- چی رو؟

- که چرا اون زمین رو خریدم

- چرا؟

- خب مامان یه بار به من گفت، اونجا جاییه که اون و بابا برای اولین بار همدیگه رو دیدند

و عشق بازی کردند

- در پاریس تگزاس؟

- آره

- مامان اینو بهت گفت؟

- آره

- خب پس من فکر کردم که اونجا جاییه که من به وجود آمدم. منظورم منه. تراویس کلیو هندرسون. اسمی که اونها روم گذاشتن. من اونجا شروع شدم.

-پاریس تگزاس؟

- آره

- خب پس فکر می کنی نطفه تو اونجا بسته شده؟

- آره

- ممکنه حق با تو باشه. تراویس"



"- فکر می کنی که هنوز اونو دوست داره؟

- من از کجا بدونم هانتر

- من فکر می کنم هنوز دوستش داره

- از کجا میدونی

- از نوع نگاه کردنش به اون

- منظورت زمانیه که داشت اون رو توی فیلم می دید

- آره ولی اون که خودش نبود

- منظورت چیه؟

- اون فقط تصویرش داخل یه فیلم بود، مدت ها پیش،

در کهکشانی دور. خیلی دور"



"و خودش برگشت توی رختخواب دراز کشید و به صدای جیغ های زن گوش می داد و بعد به صدای جیغ های پسرش گوش می داد. و از خودش هم تعجب می کرد چون دیگه هیچی احساس نمی کرد. تمام کاری که میخواست بکنه این بود که بخوابه و برای اولین بار آرزو کرد که ای کاش می تونست بره خیلی دور. دلش میخواست در دل یه سرزمین پهناور گم بشه .جایی که هیچ کس اونو نشناسه، جایی بدون زبان، بدون خیابون. اون خواب چنین جایی رو دید بدون اینکه اسمشو بدونه و موقعی که بیدار شد، توی آتیش بود. شعله های آبی ملافه رختخوابشو می سوزوند. از توی شعله ها به طرف اون دو نفری که دوستشون داشت پرید، اما اونها رفته بودند. بازو هاش داشت می سوخت .خودشو انداخت بیرون و روی زمین خیس غلت زد. بعدش دوید. اصلا هم برنگشت تا به آتش نگاه کنه. فقط دوید.اونقدر دوید تا خورشید بالا اومد و اون دیگه نمی تونست بدوه. و موقعی که خورشید غروب کرد، اون دوباره شروع کرد به دویدن. پنج روز همینجوری دوید. تا اینکه هر نشانه ای از آدمیزاد بود، ناپدید شد.

- تراویس!

- اگه چراغ اتاق رو خاموش کنی می تونی منو ببینی"


Paris, Texas (1984)



In the Mood for Love

"این لحظه ی بیقراریست، باید سر خود را کمی پایین تر بیاورد. اما نمی تواند، به خاطر اینکه جرات ندارد."



"- می دانی قدیم، وقتی کسی رازی داشت و نمی خواست با کسی در میان بگذارد چه کار می کرد؟

- نظری ندارم

- می رفت بالای کوه، درختی پیدا و سوراخی در آن ایجاد می کرد. راز را در آن سوراخ زمزمه می کرد و سپس آن سوراخ را با گل می پوشاند و می گذاشت آن راز برای همیشه در همانجا بماند.

- چه درددناک، می روم یه کم دراز بکشم. همه مثل تو نیستند. من یه آدم عادی هستم مثل تو راز ندارم تو همه چیز را قاطی می کنی

- یه چیزی رو بهم بگو

- من رازی ندارم، بریزش بیرون رفیق"



"او سال های ناپدید شده را به یاد می آورد، همان طور که پشت یک پنجره غبارگرفته ایستاده و نگاه می کند. گذشته آن چیزیست که می تواند به آن نگاه کند، بدون آنکه بتواند آن را لمس کند. هر آن چیزی که می بیند تیره و تار است."

In the Mood for Love (2000)

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

انتظار

"پدرت می گفت: می دانی چرا ماهیگیران شنا یاد نمی گیرند؟ برای آنکه اگر قایقشان طعمه امواج دریا شد، فورا غرق شوند و فرصت آن را نیابند تا زجر بکشند.

دیشب تمام شب دیده بر هم ننهاده و به آن چه او گفته بود فکر کردم و به آن کسانی که در همان آغاز کار چون کشتی شکستگانی از میان ما رفتند غبطه خوردم. به کسانی که فرصت آن را نیافتند تا بمانند و به سرنوشت ما دچار شوند.

من خود نظر به این که مقاومت کردم، خسته از نبرد، سرانجام به این حقیقت پی بردم که تمام آن تلاش ها بیهوده بوده است. اکنون انتظار می کشم."

رافائل چیربس

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

سیاه

"یه لات بی سر و پا

با قلب و چشم سیاه

یه کی که خوب بتونه کار تو خوب بسازه"