۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

صحن

چشمان از حدقه در آمده ی دخترک تماشاچی
روی صندلی
سوراخ تاریک لوله ی تپانچه
روبرو
و زمان
هم پشت، هم رو

یک گلوله در کار بود

6 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام
می توانم از اسم وبلاگتان برای یکی از پست های وبلاگم استفاده کنم؟

ناشناس گفت...

ممنون برای مهربانیتان

من گفت...

عجب!

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

یوهووووووووووووووووو ... سلامممممم

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

بخدا مرد تویی

حمید گفت...

دوست علی ام!
منتظریم دوباره بنویسی تو بلاگت ... :-|